مدافع دفاع مقدس

روشنگری و مقابله با تحریفات در روایتگری دفاع مقدس

مدافع دفاع مقدس

روشنگری و مقابله با تحریفات در روایتگری دفاع مقدس

مدافع دفاع مقدس

سَلونی قَبلَ اَن تَفقِدونی...
از ایشان نیستی؛ می گو از ایشان ؛
هدف اصلی ایجاد این وبلاگ، تبیین ؛ روشنگری و مقابله با تحریفات در روایتگری دفاع مقدس مباشد. از مخاطبان محترم تقاضامندم از طریق آدرس 📧 : hk43siamak@yahoo.com بنده را از نقطه نظرات و پیشنهادات خویش بهره‌ مندنمایند.
هرگونه بازنشرواقتباس از مطالب این وبگاه ؛نذر فضای مجازی است وباذکر آدرس و صلوات؛بلامانع است.
یاحق

نویسندگان

۵ مطلب با موضوع «خاطرات دفاع مقدس» ثبت شده است

* داستان محسن ( خاطره )

چهارشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۱۷ ق.ظ

بسم الله الرحمان الرحیم



 
*مقدمه

محسن دوست وهمکلاسی صمیمی برادرم سیاوش درهنرستان نمازی (میثم) بود؛ازسال1356 و ابتدای شروع راهپیمائیهای انقلاب علیه طاغوت تا زمان؛پیروزی انقلاب و شروع فعالیتهای جهادی و انقلابی جوانان آنروزه اشامل:کمک به مستضعفین؛ سیمکشی رایگان ساختمانها؛کمک به پلیس راهنمایی درانتظامات ترافیک؛تدریس قران درمنازل و مساجد؛دفاع ازآرمانهای اسلامی درمقابل منافقین و توده ایها و پیکاریها که گاه منجر به درگیری و کتک کاری می شد؛آموزش نظامی بسیج و نهایتا تشکیل گروه مقاومت در هنرستان میثم(نمازی)و...باهم وهمسنگربودند! تااینکه دوران هنرستان تمام شد و برادرم پاییزسال 60 دردانشکده صداوسیما (تهران-عباس آباد) قبول شد و محسن؛ دربیخبری ما بدورازچشم همه راهی دانشگاه جبهه های دفاع مقدس شد.
**************
روز29/4/62 درواحدتعاون سپاه مشغول کار بودم که مسئول واحد برادرامیرفرودی(شهید) اعلام کرد که برای اعزام به جبهه غرب چندنفرداوطلب می خواهیم من بلافاصله اعلام آمادگی کردم و به همراه مرادخانی وجعفری که آنهاهم داوطلب شده بودند؛حکم ماموریت گرفته و پس ازخداحافظی باخانواده راهی پادگان امام حسین(ع)شدیم و آنجابه همراه تعدادحدود10نفردیگراز برادران سایریگانه؛ابایکدستگاه مینی بوس ساعت 4 عصربه مقصدآذربایجان غربی؛ شیراز راترک کردیم؛پس ازطی 2روزراه و عبورواطراق؛ از شهرهای اصفهان؛میمه؛ساوه؛همدان؛زنجان؛تبریزوارومیه سرانجام بعدازظهر31/4/62 به پادگان  (بین نقده و پیرانشهر) محل استقرارتیپ 33المهدی(عج)که البته قسمتی ازپادگان را؛ازارتش به امانت گرفته بودند؛رسیدیم....
۱۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۷
س - پور اسد

*روزهای خاکستری (خاطره)

جمعه, ۲۵ تیر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمان الرحیم


قسمت دوم* روایت جام زهر ( خاطره )


...بادلهایی گرفته وشانه هایی سنگین ازبارمسئولیتی گران؛کانه مسئول تمام  نابسامانیهای اخیر جبهه ها ما بودیم؛با صادق از اهواز حرکت کردیم؛ هوا خیلی گرم ودم کرده بود؛ پشه کوره و حشرات مزاحم اینقدر زیاد بود که دائماشیشهء ماشین را کثیف ودیدن جاده را مشکل میکرد. ساعت 2صبح به گچساران رسیدیم؛تانمازصبح درمقرسپاه خوابیدیم وبعدازنمازحرکت کردیم؛حدود 10صبح به شیرازرسیدیم؛دربدو ورودبه شهر مهدی چاووشی ازبچه های پذیرش سپاه درحالیکه سوارموتور بود به ماشین نزدیک شدواز حال روزجبهه هاپرسید؛اخباررا که شنیددرجا باموتور زد کنارومابه راهمان ادامه دادیم و اورادر بهت حیرت وانهادیم؛سربازهای ترخیصی را درب واحدبسیج مرکزی پیاده کردیم ویکراست به ناحیه2 رفتیم.به محض ورودبه ناحیه بابچه های باقیمانده در ناحیه جلسه تقسیم کارگذاشتیم و چندواحدسیاربرای جمع آوری کمکهای مردمی به سطح شهر؛ادارات و کارخانجات و روستاهای اطراف فرستادیم وبرنامه سخنرانی در مساجد بین نمازهابرای جذب نیرو و دعوت از نیروهای جبهه رفته و شرح اوضاع حساس جبهه ها برای ائمه جماعت مساجدتحت پوشش ناحیه تادرسخنرانیهایشان مردم را در جریان وضع پیش آمده 

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۵ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۷
س - پور اسد

*حسین گمشده (خاطره)

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۵۹ ق.ظ

بسم الله الرحمان الرحیم

السَّلامُ عَلَى کُلِّ مُسْتَشْهَدٍ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ

 *شهیدمحمدرضا ابیوردی ( ابوالوردی )

قسمت اول

اوائل خرداد 67 اخبار خوبی از جبهه های دفاع علیه دشمن بعثی؛ بگوش نمی رسید ! شلمچه سقوط کرده بود و پیش از آن مهران؛  فاو نیز با ضرب و زور گازهای شیمیایی سیانور توسط دشمن بعثی بازپس گیری شده بود. فکر می کنم 10خرداد بود که لیست اعزام اظطراری کل نیروهای واحد بسیج شیراز اعلام شد و اسم من و محمدرضا و صادق در آن نبود؛من که یکبار درجریان طرح لبیک یاخمینی ؛برای عملیات خیبر این بلا به سرم آمده بود و مجبور شده بودم بمانم و سایرین بروند؛تصمیم گرفتم که برای اعتراض به ستادسپاه شیراز (حاج رحمتی)مراجعه کنم و از طرفی محمدرضا هم بخاطر 2 شهید قبلی خانواده در قرنطینه بود و صادق هم با دلایل خودش با ما همراه شد. پس از چانه زنی بسیار موفق شدیم که به لیست اعزام وارد شده وتاریخ اعزام را هم صبح روزبعد اعلام کردند. روزبعد؛  ازصبح ماراکه حدودا 300 نفر می شدیم به پایگاه هوایی شیراز بردند و حدودساعت 2عصربایک هواپیمای سی – 130 درحالیکه تا روی درب عقب که شیب دار هم هست نیرو نشسته بود به سمت پایگاه پنجم شکاری اهواز(امیدیه)حرکت کردیم و 1.5 ساعت بعد آنجابودیم و سپس با اتوبوس از امیدیه به پادگان شهیددستغیب اهواز مقر لشکر 19 فجرواقع در کوت عبدالله رسیدیم . از بدو ورود وضع غیر عادی پادگان بدجور به چشم می آمد ؛ تحرکات زیاد و غیر معمولی افراد و ماشینها ؛ تجمع انبوه نیروهای پریشان و خسته باز گشته از خط شکسته شده شلمچه در سالن غذا خوری نمازخانه و اطراف محدوده حمامها و سرویسهای بهداشتی ... خلاصه نوید ایام سخت و مرارت باری را می داد با آن هوای 40 درجه ای آنروزهای اهواز ..

۲۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۹
س - پور اسد

*طلبه شهید محمود اسدی (خاطره)

سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۰ ب.ظ

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ  

یا وَصِیَّ الحَسَنِ وَ الخَلَفَ الحُجَّةَ اَیُّهَا القائِمُ المُنتَظَرُ المَهدِیُّ

ازکلاس اول دبیرستان (مهرسال59) با محمود همکلاس بودیم؛ولی جرقه دوستی وصمیمیت بین ما؛ازاواسط سال وبه جهت همکاری با دبیرفیزیکمان آقای حامدی که جوانی انقلابی وتازه نفس بودوعلاوه برتدریس؛باتوجه به فضای انقلابی کشور و وقوع جنگ تحمیلی؛کارهای فرهنگی و هنری هم در دبیرستان و خارج آن انجام می داد؛ زده شدوبه دلیل اینکه من؛محمود وجمشیدیارایی(شهید)نقاشی و کاریکاتورکشیدنمان خوب بودو آنروزهاکاریکاتورسران دول استکباری و صدام رونق خوبی داشت؛ازاین جهت پایمان به انجمن اسلامی دبیرستان نمازی هم بازشد.

کارمان را با ایجاد نمایشگاه کاریکاتور؛ تهیه مجله دیواری دبیرستان وشرکت درفعالیتهای گروهی انجمن اسلامی؛که در گیری و کتک کاری باطرفداران و مبلغین گروهکهای منحرف و محارب با نظام نوپای اسلامی درمحیط دبیرستان هم جزوش بود؛ادامه دادیم.درهمان زمان بواسطه یکی از همکلاسیها(سیدعلی)که مسئول گروه مقاومت مسجدظهراب بیگ(نزدیک دبیرستان) بود ودرانجمن اسلامی دبیرستان هم فعالیت داشت؛حدود 5 نفرازبچه های کلاس جذب و عضوگروه مقاومت هم شدیم. دیگر وقتمان حسابی پرشده بود؛ درس و فعالیت های فرهنگی-سیاسی درمدرسه وفعالیتهای فرهنگی-عقیدتی-نظامی درمسجد؛ وقتی برای تلف کردن درمحله؛خانه وحتی شهربرایمان نمی گذاشت؛تا جایی که خیلی روزها از راه دبیرستان به مسجدوصبح روزبعد؛ازمسجدبه دبیرستان؛وسپس به منزل می رفتیم و غالبا ایام به همین منوال می گذشت.

منزل محموددرجاده سیمان؛کوی گلستان(جماران)بودوماهم نزدیک ورزشگاه ارتش می نشستیم.هردویمان نسبت به محل تحصیل ومسجد؛دوربودیم ولی مسیرمحمود؛بسیاردورتربود؛لذا قراربراین شدکه محمود؛صبحهابادوچرخه ازخانه تادروازه کازرون رکاب بزند ؛ وازآنجاتا مدرسه(میدان شهدا)من بجای محمود؛پابزنم؛وبرگشتن هم همینطور؛تاقبل از آن محمودبا اتوبوس به دروازه میآمدومن پیاده؛ازآنجابه اتفاق مسیرخیابان قآنی تامیدان شهداء راپیاده می رفتیم و بر می گشتیم؛لطف این انس و مجالست مستمر؛بروزعلایق وخاطرات شیرین ومشترکی بود که ما را برای ادامه کار وعدم خستگی دلگرم و مصمم می کرد.

بهمن ماه سال 60  درکلاس دوم تجربی مشغول به تحصیل بودیم ؛کمافی السابق به فعالیتهای دبیرستانی-مسجدی مشغول ودرسهایمان هم بجزبینش دینی؟که دبیرش باماکج افتاده بود! بدنبود؛تااینکه محمودوسعید؛برای طلبه شدن؛دبیرستان را ترک کردندوبه حوزه علمیه ایی متعلق به یکی ازمنسوبین شهیددستغیب رفتند؛مع الوصف آنها درفعالیتهای مسجدشرکت می کردند؛اما دیگرآن ارتباط تنگاتنگ مسیرخانه-دبیرستان-مسجد؛به همین دلیل کم شدودیدارهای ماصرفابه مسجد منتهی می شدوبس.

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۹ دی ۹۴ ، ۲۲:۴۰
س - پور اسد

من بیسوادم !؟ (ویراست جدید)

پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۸ ق.ظ

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ

یا اَبامُحَمَّدٍ یا حَسَنَ بنَ عَلِیٍ اَیُّهَا الزَّکِیُّ العَسکَرِیُّ    

*روابتی شخصی از تحصیلات داخلی و معادل کلاسیک؛ نیروهای مسلح ( خاطره )

هفتهء بسیج  مبارک 

سیزده ساله بودم که انقلاب اسلامی ایران پیروزشد. دانش آموز کلاس دوم راهنمایی که قسمت اعظم سال تحصیلی 57-58 رادر اعتصاب ؛ تظاهرات و تعطیلی گذرانده بود. امتحانات سه ثلث را یکجا درخرداد 58 دادیم ومهر 58 روانهءکلاس سوم شدم. حال و هوای ما بچه ها ؛ در مدرسهء متحول ازانقلاب تازه به ثمرنشسته؛ بیشترفعالیت غیردرسی ؛ آموزشهای نظامی و توجه به مسائل و نا آرامیهایی بودکه در اطرافمان می گذشت و تمرکزمان نسبت به درس را سخت میکرد. اولین دورهءآموزشی نظامی را درپاییز 58 (پس از فرمان حضرت امام ره مبنی بر تشکیل بسیج مستضعفین ) ؛درمحل مدرسهءراهنمایی شهیدفیروزی (کریم فاطمی) توسط دانشجویانی که تازه سپاه راتشکیل داده بودند؛ و به مدارس می آمدندو آموزش  سلاح می دادند؛گذراندم. سال سوم راهنمایی را قبول شدم و همزمان وقایع ناآرامیهای خوانین فارس(فیروزآباد)؛کردستان(خودمختاری)؛خوزستان(خلق عرب)؛گنبدکاووس(منافقین) و تبریز.... اتفاق افتاده بودمن وهمسالانم شدیدا این حوادث را رصد می کردیم و مترصد شرکت و ادای وظیفه دراین غائله ها بودیم ولی بشدت از طرف والدین و نهادهای انقلابی مسئول؛ کنترل ومهار می شدیم و جزحسرت همراهی جوانانی که تنها چندسال ناقابل از ما بزرگتربودند ؛ کاری از پیش نمی بردیم.

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۰۵ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۸
س - پور اسد